تبليغاتX
پاکـــفر

ادامه تصاویر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ع.ا.پ در سه شنبه 5 خرداد1388 |

نوشته شده توسط ع.ا.پ در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 |

مهندسان كانادايي باكتري‌هاي مغناطيسي شناگر را به جريان خون خرموش‌ها (رت‌ها) فرستاده‌اند. اين كار يك گام به سوي هدف بزرگ اين گروه است: به كارگرفتن اين باكتري‌ها به عنوان «قاطرهاي دارو» در بدن انسان و راهنمايي آن‌ها به سوي بافت هدف به كمك ميدان‌هاي مغناطيسي.

  براي پزشكاني كه مي‌خواهند درمان‌‌ها را هدفمندتر كنند و از پي‌آمدهاي ناخواسته‌ي آن‌ها بكاهند، ماشين‌‌هاي ميكروسكوپي بسيار جذاب شده‌اند. اما با اين‌كه مهندسان مي‌توانند ريزماشين‌ها را از مولكول‌ها بسازند، فراهم كردن انرژي پيش‌برنده‌ي آن‌ها گرفتاري ديگري است.

  سامانه‌هاي پيش‌برنده يا حركت‌هاي شناگرانه كه در مقياس بزرگ كار مي‌كنند در مقياس كوچك كار نمي‌كنند، زيرا نيروي چسبندگي ميان مولكول‌هاي مايع‌ها، در مقايس ميكروسكوپي بسيار نيرومند است. يك گروه پژوهشي به رهبري سيلوين مارتل در مونترال كانادا گمان مي‌كنند كه بهره‌گيري از باكتري‌هاي شناگر بهترين چاره است.

  مارتل در اين‌باره مي‌گويد: «به‌جاي آن‌كه براي ساختن نانوماشين‌ها بكوشيم، بهتر است آن‌چه را كه طبيعت در دسترس ما گذاشته، به خدمت بگيريم.» وي و همكارانش روي باكتري MC-1 كار مي‌كنند كه ده بار تندتر از بيش‌تر گونه‌هاي ديگر شنا مي‌كند و با تاژك‌هاي چرخنده‌اش مي‌تواند تا 200 ميكرومتر در ثانيه جابه‌جا شود. اگر بتوان داروها را به گونه‌اي بر اين ماشين كوچك بارگيري كرد و بتوان آن را به سوي بافت خاص رهنمون شد، ابزار چابك‌تري به زرادخانه‌ي پزشكي افزوده خواهد شد.

  جدا از سرعت بالا، اين باكتري ويژگي ديگري دارد كه آن را گزينه‌ي مناسبي براي اين كار مي‌سازد: هر سلول زنجيره‌اي از نانوذره‌هاي مغناطيسي در خود دارد كه باكتري را در راستاي ميدان‌هاي مغناطيسي به پيش مي‌برد. مارتل مي‌گويد كه با گذاشتن بيمار درون دستگاه MRI مي‌توانيم ميدان مغناطيسي در پيرامون او پديد آوريم تا باكتري‌ها را به هر سو كه مي‌خواهيم بكشانيم تا سرانجام به هدف مورد نظر برسند.

  آزمايش‌هاي آغازين نشان داده‌اند كه اين باكتري‌ها به بدن آسيب نمي‌رسانند. پژوهشگران محلول 50 ميكروليتري داراي 50 ميليون باكتري MC-1 را به جريان خون خرموش‌ها تزريق كردند و واكنش شديدي مشاهده نكردند. مارتل مي‌گويد: «كار بيش‌تري بايد انجام شود، اما روشن است كه مقدار كافي از اين باكتري‌ها را بي‌آن‌كه خطرساز باشند، مي‌توان به بدن تزريق كرد.» اين باكتري‌ها پس از 40 دقيقه به طور طبيعي در خون مي‌ميرند و سپس دستگاه ايمني آن‌ها را پاك‌سازي مي‌كند.

  آزمايش‌ها نشان داده‌اند كه تزريق اين باكتري‌ها پي‌آمد ناگواري براي سلامتي خرموش‌ها نداشته است. گام ديگر، راهنمايي باكتري‌ها به كمك ميدان‌هاي مغناطيسي است كه به دقت با رايانه زير نظر گرفته خواهد شد. اين گروه پژوهشي پيش از اين نشان داده بودند كه اين باكتري‌هاي مغناطيسي را مي‌توان در راستاي لوله‌اي با قطر 50 ميكرومتر به آساني راهنمايي كرد.

 گزارش كامل اين پژوهش در:  

 International Journal of Robotics Research (DOI: 10.1177/0278364908100924)

  منبع:

http://www.jazirehdanesh.com/find-1.433.987.fa.html

 Bacteria take fantastic voyage through bloodstream, By Colin Barras.NewScientist.com: 18:28 03 May 2009

نوشته شده توسط ع.ا.پ در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 |

محمد مايلي‌كهن به عنوان سرمربي جديد تيم ملي فوتبال ايران انتخاب شد.

به گزارش  (ايسنا)، پس از نشست هاي مختلف در فدراسيون فوتبال با حضور مسوولان و كارشناسان اين رشته، سرانجام محمد مايلي‌كهن مربي اسبق تيم ملي فوتبال به عنوان سرمربي جديد تيم ملي انتخاب شد.

محمد مايلي‌كهن، امير قلعه نويي، افشين قطبي و محمود ياوري گزينه‌هاي مدنظر فدراسيون فوتبال براي هدايت تيم ملي بودند كه در نهايت محمد مايلي‌كهن سكان هدايت تيم ملي فوتبال ايران را برعهده گرفت.

9 روز پيش و پس از شكست ايران به عربستان در تهران، علي دايي از سمت سرمربيگري تيم ملي ايران بركنار شده بود.

مايلي كهن هدايت تيم ملي فوتبال در سه ديدار حساس ايران برابر كره‌شمالي،‌ امارات و كره‌ي جنوبي در چارچوب رقابت‌هاي مقدماتي جام جهاني 2010 را برعهده دارد.

نوشته شده توسط ع.ا.پ در دوشنبه 17 فروردین1388 |
حکیم شهر ما میرزا ابوالقا   **** سم اش در مصرع اول نشد جا

داستان از این قراره

روزی شخصی که ادعای شاعری می کرده در جمعی می خواسته بگه که شهر ما یک حکیمی داره که اسمش میرزا ابوالقاسمه.

ولی هر چقدر سعی میکرده که این مطلب را تو یه مصرع جمع و جور کنه و شعرش کامل کنه نمی شده ‌‌‌بالاخره برای اینکه ضایع نشه بیت بالا را می گه و قال قضیه را می کنه.

این داستان را دبیر ادبیات دوران دبیرستان برامون تعریف کرده بود که برای تمامی مطالبی که می گفت از شعر استفاده می کرد.

نمونه دیگری از اشعار طنزی که ایشان گفته بود :

 

علما جمله تلامیذ من اند

انا در پیش هما کل الخورشید

اگه باور ندارید

برید از خوشون بپرسید

نوشته شده توسط ع.ا.پ در شنبه 24 اسفند1387 |

از چند دهه پيش، كرج و شهرك هاي اقماري اش با توجه به سكونت خيل عظيمي از مهاجراني كه به دلايل متعددي ترجيح مي دادند با وجود اشتغال در تهران در اين شهر سكونت كنند، از نظر شهري نسبت به ساير شهر ها تشابه بيشتري با محله هاي نوساز تهران يافتند.

اين تشابه، ناشي از مطالبات مردمي بود كه هر روز براي عزيمت به محل كارشان از محله هاي تهران عبور مي كردند و با الگوبرداري از پيشرفت هاي شهري تهران خواهان چنين تغييراتي در محل زندگي خود بودند.

اين روز ها اما ، كم كم اين تشابه كمرنگ ميشود. در حالي كه بهسازي و نوسازي خيابان ها با شدّت و حِدّت در تهران ادامه دارد هنوز هم در اغلب نقاط كرج از جمله خيابان دوم غربي (که به نوعی محل تردد کامیون ها و تریلر هایی است که به مکان های صنعتی چون شرکت آذین خودرو و بتون آپتوس در حال رفت و آمد هستند) و كوچه هاي اطراف آن واقع در بلوار ارم  مهرشهر، ساكنان ، آرزوي آسفالت شدن خيابان  و كوچه ها را دارند.

كوچه هاي خاكي و خيابان هاي پر از چاله (كه شده دپوي زباله) در اين قسمت،  در فصل هاي پر بارش سال به سطحي پر از گل و لاي تبديل مي شود و تابستان ها نيز وزش باد، هوا را پر از ذرات گرد و خاك مي كند.

كساني كه از اين كوچه هاي خاكي  و پر از چاله مي‌گذرند قبل از رسيدن به مقصد يا كفش ها و پاچه هاي شلوارشان آغشته به گل و لاي است يا سر و مويشان پوشيده از گرد و غبار.

به هر حال اگر شهرداري منطقه 4 كرج قصد روكش آسفالت و بازسازي جوي هاي خيابان ها را ندارد، كساني كه قصد عبور از اين منطقه را دارند، ‌بهتر است با خود فرچه اي براي زدودن گرد و غبار از تن و لباس و يك دست رخت اضافه بياورند.

اميدوارم اين صداي مانده در گلو به گوش ناشنواي مسئولان شهر برسد.

عکس های مربوطه

نوشته شده توسط ع.ا.پ در یکشنبه 18 اسفند1387 |
شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...

 در همين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...

تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود....

 اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." که همسر عزيزم، که الان بيست ساله با هم ازدواج کرديم، جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!! ......

 من هنوزم نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری.

نوشته شده توسط ع.ا.پ در یکشنبه 18 اسفند1387 |

پدر شدن یک پسر بچه 13ساله انگلیسی

پدر 13 ساله انگليسي

مشاهده فيلم مربوطه

نوشته شده توسط ع.ا.پ در دوشنبه 28 بهمن1387 |

رصد کردن ماهواره امید

نوشته شده توسط ع.ا.پ در سه شنبه 22 بهمن1387 |

نوشته شده توسط ع.ا.پ در پنجشنبه 10 بهمن1387 |

 نيمه شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.

دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .

صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجله من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود .

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند .

قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .

نوشته شده توسط ع.ا.پ در یکشنبه 15 دی1387 |

شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.

احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).

ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .

ای خدا نجاتم بده! . . .

 واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

البته باور دارم. . .

اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . .

[یک لحظه سکوت] . . .

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

نوشته شده توسط ع.ا.پ در چهارشنبه 20 آذر1387 |

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او  ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش رابپردازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگی از در عقب خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش  به مشتریان گرم بود. بالاخره ساراحوصله‌اش سر رفت و سکه‌ها را محکم روی پیشخوان ریخت. داروساز با تعجب پرسید چی می‌خواهی عزیزم؟ دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام می‌گه که فقط معجزه می‌تونه او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه وبابام پول نداره و این همه‌ی پول منه. من از کجا می‌تونم معجزه بخرم؟ مردی که در گوشه ایستاده بودو لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ دخترک پول‌‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه  جالب! فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد. سپس به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.. فردای آن روز عمل جراحی روی مغزپسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید

پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار

نوشته شده توسط ع.ا.پ در چهارشنبه 20 آذر1387 |

يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا.
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي، به من كمك كن.

كارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه
آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:


خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند

نوشته شده توسط ع.ا.پ در سه شنبه 19 آذر1387 |
سلام عزيزم، من بابا هستم ... ماماني نزديک تلفن است؟
نه بابا. او با عمو
فرانک طبقه بالا است.
آ« مکث کوتاهآ»....
بابا
گفت: اما عزيزم تو که عمو فرانک نداري!
چرا دارم الان هم با مامان طبقه بالا است.
بابا گفت: ببين عزيزم بيا
يه بازي کنيم. گوشي را بگذار بعد برو در اتاق خواب را بزن و
به مامان بگو بابا خونه است.
- باشه بابايي.
چند دقيقه بعد دختر کوچولو برگشت
-: بابا همين کاري که گفتي کردم.
- خوب بعدش چي شد؟
- مامان از روي تخت پريد پايين و با جيغ و داد اين طرف و اون طرف مي دويد که يکدفعه قاليچه از زير پاش در رفت و از پله ها افتاد پايين.
الان هم هيچ تکوني نميخوره.
- آخ آخ عزيزم
ببخشيد. عمو فرانک چي شد؟
- عمو فرانک از پنجره پريد تو استخر ... اما يادش رفته بود که تو بخاطر زمستون آب استخر را خالي کرده بودي، محکم خورد کف استخر و اون هم الان تکون نميخوره.
مکث طولاني.....
بابا پرسيد: استخر؟؟ ببينم اونجا شماره 703597
است؟
- نه
نوشته شده توسط ع.ا.پ در سه شنبه 19 آذر1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin