تبليغاتX
پاکـــفر

شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.

احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).

ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .

ای خدا نجاتم بده! . . .

 واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

البته باور دارم. . .

اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . .

[یک لحظه سکوت] . . .

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

نوشته شده توسط علی اسدیان در چهارشنبه 20 آذر1387 |

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او  ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش رابپردازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگی از در عقب خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش  به مشتریان گرم بود. بالاخره ساراحوصله‌اش سر رفت و سکه‌ها را محکم روی پیشخوان ریخت. داروساز با تعجب پرسید چی می‌خواهی عزیزم؟ دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام می‌گه که فقط معجزه می‌تونه او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه وبابام پول نداره و این همه‌ی پول منه. من از کجا می‌تونم معجزه بخرم؟ مردی که در گوشه ایستاده بودو لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ دخترک پول‌‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه  جالب! فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد. سپس به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.. فردای آن روز عمل جراحی روی مغزپسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید

پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار

نوشته شده توسط علی اسدیان در چهارشنبه 20 آذر1387 |

يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا.
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي، به من كمك كن.

كارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه
آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:


خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند

نوشته شده توسط علی اسدیان در سه شنبه 19 آذر1387 |
سلام عزيزم، من بابا هستم ... ماماني نزديک تلفن است؟
نه بابا. او با عمو
فرانک طبقه بالا است.
آ« مکث کوتاهآ»....
بابا
گفت: اما عزيزم تو که عمو فرانک نداري!
چرا دارم الان هم با مامان طبقه بالا است.
بابا گفت: ببين عزيزم بيا
يه بازي کنيم. گوشي را بگذار بعد برو در اتاق خواب را بزن و
به مامان بگو بابا خونه است.
- باشه بابايي.
چند دقيقه بعد دختر کوچولو برگشت
-: بابا همين کاري که گفتي کردم.
- خوب بعدش چي شد؟
- مامان از روي تخت پريد پايين و با جيغ و داد اين طرف و اون طرف مي دويد که يکدفعه قاليچه از زير پاش در رفت و از پله ها افتاد پايين.
الان هم هيچ تکوني نميخوره.
- آخ آخ عزيزم
ببخشيد. عمو فرانک چي شد؟
- عمو فرانک از پنجره پريد تو استخر ... اما يادش رفته بود که تو بخاطر زمستون آب استخر را خالي کرده بودي، محکم خورد کف استخر و اون هم الان تکون نميخوره.
مکث طولاني.....
بابا پرسيد: استخر؟؟ ببينم اونجا شماره 703597
است؟
- نه
نوشته شده توسط علی اسدیان در سه شنبه 19 آذر1387 |

چرا؟             

اگر خداکفیل روزیست                                             غصه چرا؟

اگر رزق تقسیم شده است                                    حرص چرا؟

اگر دنیا فریبنده است                                     اعتمادبه آن چرا؟

اگر بهشت حق است                                 تظاهربه ایمان چرا؟

اگر حساب هست                                     جمع مال حرام چرا؟

اگر قبر حق است                               ساختمانهای مجلل چرا؟

اگر قیامتی هم هست                                          جنایت چرا؟

اگر دشمن انسان شیطان است                       پیروی از او چرا؟

اگر دنیا وسیع است                                             حقارت چرا؟

اگر محبت زیاد است                                        کم لطفی چرا؟

اگر صداقت خوب است                                            دروغ چرا؟

اگر تاوان پس دادن سنگینه                                   حماقت چرا؟

اگر ندامت هست                                                 جنایت چرا؟

اگر خوبی هست                                                    بدی چرا؟

اگر راه زندگی دراز است                                          رفتن چرا؟

اگر لبخند هست                                                     اخم چرا؟

اگر شادی هست                                                     غم چرا؟

اگر گذشت هست                                                 انتقام چرا؟

اگر عشق تباه کننده است                                   تکرار آن چرا؟

اگر دوست داشتن هست                                         تنفر چرا؟

اگر انتخاب کردن هست                                انتخاب شدن چرا؟

اگر خواستن هست                                   تحمیل و اجبار  چرا؟

اگر توووو  نیستی                                              بودن من چرا؟

                              و  100000 چرای دیگر؟؟؟

نوشته شده توسط علی اسدیان در شنبه 16 آذر1387 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin